سلام دختر قشنگم ٬ یک روزی بود و یک روزگاری . یک روز پیرزنی پرسان پرسان به سراغ بزرگمهر حکیم آمد و در حضور جمعی که آنجا بودند مساله ای پرسید  ٬ بزرگمهر فکری کرد و گفت : " نمی دانم . باید مطالعه کنم و فکر کنم و جواب مساله را پیدا کنم . " ٬ پیرزن پرتوقع که خیال می کرد بزرگمهر همه چیز را می داند از این جواب ناراحت شد و گفت : " خیلی عجیب است و نامربوط است ! وزیر انوشیروان هستی و نامت بزرگمهر حکیم است و همه تو را مردی دانشمند می دانند و از پادشاه چندین و چندان مزد و پاداش می گیری و وقتی هم پیرزنی مثل من از تو چیزی می پرسد می گویی نمی دانم !  پس این همه احترام را برای چه داری و آن همه پول را برای چه می گیری ؟ "

         بزرگمهر با مهربانی جواب  داد : " من بعضی از چیزها را می دانم و بسیاری از چیزها را نمی دانم و هرگز ادعا نکرده ام که همه چیز را می دانم احترامی هم که دارم برای همان چیز های اندکی است که می دانم , هم چنان که جواب مساله ی تو را ندانستم و تو به من احترامی نکردی . هر چه هم پاداش می گیرم برای همان چیزهای کمی است که می دانم و اگر می خواستند برای آنچه نمی دانم به من مزد و پاداش بدهند , همه ی آنچه در دنیا هست بس نبود زیرا چیزهایی که نمی دانم خیلی زیاد است . یقین داشته باش پادشاه هم برای آنچه نمی دانم به من پاداش نمی دهد . اگر قبول نداری برو از پادشاه بپرس . "

         پیرزن شرمنده شد و گفت : " از آنچه گفتم پوزش می خواهم . من پنجاه سال است مکتبدارم مردم مرا دانا می شمارند و چیزهای بسیاری از من می پرسند و تا یاد دارم هرگز نگفته ام نمی دانم . همیشه جوابی داده ام و مردم را از خود راضی نگه داشته ام . "

         بزرگمهر در جواب گفت : " کسی که می خواهد همه را از خود راضی نگه دارد ناچار ضد و نقیص زیاد خواهد گفت و کسی که می خواهد به همه چیز جواب بدهد و هرگز نگوید نمی دانم ناچار بسیاری از جواب هایش نادرست خواهد بود . هر کسی چیزهایی می داند و چیزهای بیشتری نمی داند , همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر نزاده اند . "

                                                                                

                                                                          عصر جمعه ی قشنگی داشته باشی

      

            پ.ن ۱ : داستان از کتاب قصه های سندباد نامه و قابوسنامه ٬ نوشته ی مرحوم آذر یزدی

            پ.ن ۲ : گاهی فکر میکنم میبینم من هم دست کمی از این پیرزنه ندارما