روشندل
سلام دختر قشنگم ٬ خوبی باباجون؟ این داستان رو جبران خلیل جبران تعریف میکنه :
دوستم مرد کوری را که تک و تنها در سایه معبدی نشسته بود نشانم داد و گفت : " این مرد حکیم ترین مرد قبیله ی ماست " و من به طرف مرد کور رفتم ٬ سلام کردم و کنارش نشستم ٬ بعد از چند لحظه پرسیدم : چند وقت است که شما کور هستید ؟ ٬ گفت : از وقتی که به دنیا آمدم فرزندم ٬بعد پرسیدم : و شما در حکمت کدام مشرب را دنبال می کنید ؟ ٬ در جوابم گفت : حکمت ؟ کار من رصد کهکشان ها و افلاک است ٬ من منجم هستم ٬ از پاسخ مرد سخت متعجب شدم .
آنگاه مرد کور دست بر روی سینه گذاشت و افزود : " من این خورشیدها و ستاره ها و سیاره ها را رصد می کنم ."
روز خوبی داشته باشی دخترم
+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت ۸:۲۵ ق.ظ توسط بابامهدی
|