سنگریزه ام آرزوست
خیلی سال قبل توی جبهه یه رفیقی داشتم ٬ بچه ی خیلی صاف و ساده و خوبی بود ٬ اما یکی دو تا عیب داشت ٬ یکیش این بود که خیلی حرف میزد و دومیش اینکه بدتر از پرحرفیش ٬ ناخودآگاه گاهی زبونش تلخ و گزنده میشد ٬ آدم رفیق باز و مهربونی بود ٬ اما همین پرحرفی باعث میشد زود با رفقا به هم بزنه ٬ طوری شده بود که این وضع خودشو هم آزار میداد و البته چاره ای هم برا پرحرفیش نداشت ٬ تا اینکه یکی از رفقا اینو سر کار گذاشته و گفته بود برا حل مشکلت چند تا سنگ ریزه از اندازه ی عدس تا اندازه ی یه فندق بشور و توی جیبت بذار ٬ در طول روز اولین باری که شروع به پرحرفی کردی ٬ سنگریزه ی اندازه عدس رو بذار توی دهانت ٬ دومین بار که دیدی داری پرحرفی میکنی یا حرف تلخی زدی که کسی رو رنجوند ٬ سنگریزه ی دوم رو که مثلن اندازه نخود هست به اون اضافه کن ٬ و در سومین مرحله هم سنگریزه ی بزرگترو ٬ خلاصه در مراحل بعدی هم همینطور ادامه بده تا سنگ اندازه فندق هم توی دهانت بره ٬ و البته تا آخر شب هم حق نداری سنگهارو خارج کنی ٬ بیچاره این دوست ساده ی ما هم باورش شده بود که با اینکار مشکلش حل میشه ٬ از فرداش همین کارو میکرد ٬ گاهی میومد حرف بزنه این سنگریزه ها میپریدن بیرون و موجب خنده ی بقیه میشد ٬ گاهی دهانش زخم میشد ٬ گاهی حرف زدنش حالت خنده داری بخود میگرفت ٬ اما رفیقمون دست بردار نبود ٬ هر چی بود به بیست روز نکشید که این رفیق ما تقریبن (جز در مواقع ضروری) حرف زدن یادش رفت ٬ هنوز گاهی میبینمش باورتون نمیشه مثلن یکساعت با هم هستیم این دو تا کلمه حرف نمیزنه ٬ یادمه بعد از اون کد شده بود که هر کی پرحرفی میکرد رفقا میگفتن اینم سنگ لازم داره ٬ اینا رو گفتم تا نتیجه بگیرم ظاهرن خود من هم این روزا سنگریزه لازم دارم.