یقین داشته باش !
خوبی دختر نازنینم ؟ باباجون میخوام برات داستانی تعریف کنم ٬ شیخ رجبعلی خیاط رو میشناسی تو؟ یکی از بندگان صالح خدا و عارفان مشهور و باطن دار تهرون قدیمه که سال ۱۳۴۰ فوت کرده و در ابن بابویه (نزدیک شاه عبدالعطیم) به خاک سپرده شده ٬ کتابهای زیادی در مورد ایشون نگاشته شده و هنوز هم داستانهای زیادی از کرامات ایشون نقل زبون قدیمیهاست ٬ اما داستان : میگن روزی مادری با حال آشفته و روی گریان در حالیکه به سر و صورت خود میزد به خانه ی شیخ اومد و شروع به التماس و خواهش و تمنا کرد که شیخ برای نجات پسرم از مرگ دعا کن ٬ زیرا بدون هیچ سابقه ای و در سلامتی و قدرت بدنی کامل ناخبر حالش بد شده و رو به موت است ٬ میگن شیخ بدون اینکه به صورت مادر نگاهی کنه ٬ دستانشو برای دعا بلند کرد ٬ اما لحظاتی بعد گفت مادر فرزندت خوب نمیشه و بزودی میمیره ٬ مادر که بسیار ناراحت شده بود گفت : دستم بدامانت شیخ کاری بکن ٬ شیخ جواب داد راهی وجود نداره ٬ وقتی مادر دلیل رو پرسید ٬ شیخ در پاسخ گفت : پسرت گوساله ای رو جلوی چشمان مادرش سر بریده و دل اون گاو رو سوزانده ٬ دختر قشنگم میخوام برات بگم خدایی که برا سوختن دل یه گاو ٬ التماس مادری و دعای عارفی رو برا نجات جون یه آدم قبول نمیکنه ٬ چطور ممکنه به دلهای سوخته ی بندگانش توجه نکنه؟ ٬ من شک ندارم ذره ای و کمتر از ذره ای ظلم نخواهد بود مگر اینکه انجام دهنده اش خیلی زود مجازاتشو خواهد دید ٬ تو هم اینو از من قبول کن و یقین داشته باش به وعده ی الهی .