خوبی دخترجونم؟ الان که خودم نوشته ی قبلیمو خوندم ، دیدم هیچ حرف حسابیی توش نیست ، در واقع جز برا خودم مفهومی نداره ، رمزش رو تنها خودم میدونم و بس ، گره کورشو نمیشه باز کرد ، من اعتقاد ندارم که عشق با محبت و علاقه توی یه ظرف میگنجه ، در واقع عشق ظرفیه که همه چیز درش هست ، اوج محبت و علاقه و احساس در عشق تجلی پیدا میکنه ، اوج نیاز هم ،و در نهایت کمال تعهد یعنی عشق ، مادر خیلی فرزندشو‌دوس داره ، خییییییلی ، خیلی هم بهش متعهده ، اما هیچ‌نیازی به فرزندش نداره ، بهمین خاطرم هست که اگی مادری بگه من عاشق فرزندم هستم ، من میگم این مادره معنی عشق رو متوجه نمیشه ، حرفم اینا نبود ، باز ذهنم پرش کرد ، داشتم میگفتم ، اگی آدم عاقلانه و بموقع عاشق نشه ( که معمولن هم این روزا همچین عاشق شدنی کمه ) ، حتمن یه روزی چوبشو میخوره ، این چوب خوردنه هزار مدل اتفاق میافته ، میدونی عزیزدلم ، آدمی که عاشق میشه چشم و دلش رو بقیه بسته میشه ، برا همینم بعدش دیگه راحته ، برا اینکه دیگه خودش نیست ، برا اینکه با عشقش یکی شده ، نه اینکه عاشقی نباشه که پشیمون بشه ، نه هستش ، من کلیتشو میگم ، اما وای به روزی که آدم با کسی رفیق بشه ، شیفته ش بشه ، بهش علاقه مند بشه ، اما فک کنه عاشق شده و ذهنش روابطو عاشقانه تنظیم کنه ، اونوقته که حتمن هزار جور مشکل پیش میاد ، کمترینش که خودش بتنهایی کوهو خورد میکنه  اینه که حتمن یه همچین آدمی رو یا تنها میذاره طرفش ، یا خودش خسته میشه ، و در هر حال نتیجش خورد شدنه آدمه ، میدونی ماه مهربونم ، من خوب میدونم روحیات زن و‌مرد فرق داره ، و حتمن هم من دارم مدل مردونشو میگم ، اما تو فکر نکن اگی مرد خورد میشه در همچین وضعی ، زن میتونه راحت و سر پا بمونه.....

         خب بازم طولانی شد و من خسته از حرفایی که میزنم ، میدونم که تو میگی پرت و پلا نگو باباجون ، اما من قصدم حرف زدنه ، بلکه بتونم خودمو خلاص کنم ، عزیزدلم معذرت میخوام که بیربط حرف میزنم.