سلام دختر قشنگم ٬ وقتایی تو زندگی پیش میاد که لازمه حرفایی رو بزنی که دوستشون نداری ٬ اما من هیچوقت نتونستم این مدل حرفا رو بزنم ٬ به همین خاطر اینجور مواقع تموم سعیم این بوده که یا از حرفای دیگران واسه رسوندن منظورم استفاده کنم ٬ یا حرفمو اونقد توی لفافه بپیچم که نه خودم و نه طرفم متوجه منظورم نشه ٬ یکی از اون وقتا الانه ٬ وبلاگ دوستی رو میخوندم چیزایی نوشته بود قریب به این مضمون: «من هیچوقت نتونستم به رفتن مسافر عادت کنم ٬وقتی داره میره بغض میکنم و هر چی هم به خودم نهیب میزنم فایده نداره ٬از همون موقع هم دلتنگیم شروع میشه ٬اینطوریم نیست که دائم به اون آدم چسبیده باشم٬اما موقع رفتن حس میکنم یه تیکه از دلم داره کنده میشه ٬نکته ی جالب توجهش هم اینه که هرگز اظهار دلتنگی نمیکنم و  محاله به بغضی که دارم اعتراف کنم و از دید طرف یه آدم خونسرد و بی توجه به نظر میام ٬ ....»   ٬ یه دوست دیگه ای اما توی وبلاگش حرفایی قریب به این مضمون نوشته بود: «  وقتی که زمان رفتن رسید برو ٬ بخاطر هیچکسی هم حتی یک لحظه درنگ نکن ٬چرا که در اینصورت اونی که خورد میشه خود تو هستی ٬تو باید همونقدر که به فکر بقیه هستی به فکر خودتم باشی ٬...»   ٬ سلامتی و موفقیتت آرزوی همیشگیمه بابا جون ٬ شب خوش و خدا نگه دار

پ.ن ۱ : این شعر شفیعی کدکنی رو خیلی دوست دارم:

 - "به كجا چنين شتابان؟" ٬ گون از نسيم پرسيد.

 - "دل من گرفته زينجا،هوس سفر نداري ٬ز غبار اين بيابان؟"

 - "همه آرزويم؛ اما ٬ چه كنم كه بسته پايم..."

- "‌به كجا چنين شتابان؟"

- "به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا سرايم..."

- "سفرت به خير؛ اما، تو و دوستي، خدا را

- چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي ٬ به شكوفه‌ها ، به باران ، برسان سلام ما را.

پ.ن ۲ : از این پس نوشته هام مخاطب خاصی نداره ٬هر خواننده ای میتونه مخاطب خاص من باشه ٬ شاید تصمیم گرفتم کامنتا رو تایید کنم و پستام هم جواب سوالای شما باشه ...

پ.ن ۳ : از دوستانی که نوشته هاشون کمک کرد تا حرفمو به دخترم بزنم بینهایت ممنونم .